السيد محمد حسين الطهراني

383

معاد شناسى (فارسى)

خاك را زنده كند تربيت باد بهار * سنگ باشد كه دلش زنده نگردد به نسيم بوى پيراهن گم كردهء خود مىشنوم * گر بگويم ، همه گويند ضلالى است قديم عاشق آن گوش ندارد كه نصيحت شنود * درد ما نيك نباشد به مداواى حكيم توبه گويندم از انديشهء معشوق بِكُن * هرگز اين توبه نباشد كه گناهى است عظيم اى رفيقان سفر ! دست بداريد از ما * كه بخواهيم نشستن به درِ دوست مقيم اى برادر غم عشق آتش نمرود انگار * بر من اين شعله چنانست كه بر ابراهيم مرده از خاك لحد رقص كنان برخيزد * گر تو بالاى عظامش گذرى ، وَ هىَ رَميم طمع وصل تو مىدارم و انديشهء هجر * ديگر از هر چه جهانم نه اميدست و نه بيم عجب از كشته نباشد به در خيمهء دوست * عجب از زنده كه چون جان به در آورد سليم سعديا عشق نياميزد و شهوت با هم * پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم « 1 » .

--> ( 1 ) « كلّيّات » سعدى ، طبع فروغى ، قسمت غزليّات ، ص 237 و 238